
ترس تو چشمهاش را می شد به راحتی تشخیص داد.تپش قلب گرفته بود وقتی مدیر با لحن بدی پشت تلفن ازش خواست بره اتاقش.مطمعن بود مربوط به تجمع دیروز اون و همکاراش میشه اخه به خاطر جسارتش همیشه تو صف اول معترضین بودداشت فکر می کرد تو این شرایط بد مالی رفتار دیروزم باعث بیکاریم نشه؟ قبلا فکر میکرد نهایتش اخراجم می کنند، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، ولی الان شرایط مالیش خراب بود به کارش و درامدش نیاز داشت....ذهنش رفت به روز اول کاریش که به مظلومی یک بره بود. همیشه بهش زور می گفتند حقش پایمال می شد و اون می...
ادامه مطلب