روزهای آشفته - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 17:25
این روزها شلوغ ترین روزهای من شده از یک طرف این ترم تمام اساتید سخت گرفتند از ارائه های سنگین و چاپ مقاله گرفته تا تمرین و تحقیق و پرسش های مداومی که باید جوابگو باشیم وگرنه نمره کم میشه اکثرا خاتمه ترم ها را از ۱۰ گذاشتند و ۱۰ نمره را دادند به فعالیت های کلاسیخوب اول هر ترم تو محل کارم هم که به شدت...
کتاب جدید گوژپشت نتردام - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 17:25
به محض تمام شدن امتحانات شیرجه رفتم سمت کتابخونهخیلی وقت بود دوست داشتم گوژپشت نتردام را بخونم اما عذاب وجدان در و امتحانات اجازه نمی‌داد راحت بتونم کتاب بخونم تا دیگه الان با خیال راحت ابتدا کردم شرح:گوژپشت نتردام نوشته ویکتور هوگو ترجمه اسفندیار کاویانالبته از درجه اش زیاد راضی نبودمخوب ویکتور هوگ...
درامتداد حسرت/ کلیدر - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 17:25
هنوز نتونستم کتاب کلیدر را تموم کنم دقیقا با آغاز ترم 3 مجبور شدم به خاطر حجم زیاد درس ها و کارهام بزارمش کنار البته 6 و نیم فصل ازش خوندم چون دارم پی دی اف میخونم مجبورم فقط تایم نماز و ناهار و تو اداره بخونم البته خشکی چشمهام و سردرهای شدید مربوط به این مشکل باعث شده کمتر گوشی دست بگیرم وگرنه داخل...
نوشته های خودم - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 17:25
دو تا از کتابهای قدیمی نوشته خودم را دست گرفتم و دارم ویرایشش میکنم و صد البته بعد از نزدیک به ده سال تحولاتی هم دارند.طبق گفته یکی از اساتید یکی از نوشته ها پتانسیل سریال شدن را داشت فرستادم برای تهیه کننده ای تا نظرشون را بهم بدن خودم امید زیادی ندارم ولی خب همکار استادم هستند و موندم تو رودرواسی....
ماه مبارک - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 17:25
طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حقاین روزها عجیب خارج از تحمل شده قوانین عجیبی که رئیس دانشگاه برای تصویب پروپزال گذاشته و بیشتر بچه ها مخصوصا اونهایی که خودشون میخوان پروپزال بنویسن را دچار مشکل کرده پرونده قضائی که زن داداش کوچیکه برای همسر و برادرم درست کرده و تقریبا توقیف بیشتر اموال مخصوصا ماشی...
من برگشتم - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 17:25
دوباره ییلاق و ابتدا مهمانداری های بی اتمام من...خسته افتادم تو لحاف و از خستگی شدید خوابم نمی بره...امروز حتی اینجا هم گرم بودعلی و بچه های پسرداییم کل روز داخل رودخونه شنا می کردند...داداشم رفته مشهد برای اولین بار زده تو جاده اونم شبانه اونم با ماشینی که اصلا چک نشده تازه مرتب براش جریمه سرعت غیر...
نون محلی - تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 21:53
وقتی دارید از سمنان میرید سمت فیروزکوه به یک روستای قشنگ بین راه میرسید به اسم سرانزاتو همون جاده اصلی یک نونوایی هست نزدیک مسجداگه تونستید حتما نون محلی ازش بخرید و نوش جون کنید ما هر بار از اینجا رد میشیم باید کلی بخریم و سفارش سمنانی ها را ببریم حالا مامان اومده از این نون تهیه کرده و بسته بندی ک...
هزار کار نکرده، هزار راه نرفته - تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 21:53
هزار'>هزار تا کار دارم و هزار جا باید برم ولی هم گرمه هم ماشین ندارم هم حسش نیستاما خب باید برم، بااااااید... نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:38 توسط f.sh| Adblock test (Why?)
من و حس خوب الان - تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 21:53
چند تا کتاب جدید خریدم صبح وقتی سجاد را بردم برای واکسیناسیون از یک خانمی که کتاب فروشی سیار داشت چند تایی خریدم و عصر دوباره دو تا از یکی دیگه خریدم به خاطر تومنتظرت بودم گاهی به من نگاه کنسرنوشتکوله بار عشقشلوارهای وصله داراین لیست کتابهایی هست که صبح خریدم و بعد از ظهر هم دو کتاب بی بی گل و هستی ...
سحرخیزی اجباری - تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 16:13
صبح بیدار شدم قرص بخورم و بخوابماول صبح روز جمعه صاحب زمین های روبرویی بیدار شده داره با دستگاه پر سر و صداش یونجه درو میکنه صداش عجیب رو مخ مونهدلم میخواد داد بزنم ساعت ۷ صبح وقت این کاراست؟خب مرد حسابی بگیر بخواب ۱۰ بیا اینجا که هیچ وقت گرم نمیشه بگی گرما اذیتم میکنه نوشته شده در جمعه بیست و نهم ت...
حاضرجوابی - تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 16:13
هرگز وجود حاضر غايب شنيده ايمن در ميان جمع و دلم جاي ديگرستاز ییلاق با سرعت اومده میگه داداشم نذری دارهمنم چیزی نگفتمولی نزدیکی های خونه شاکی شدمسرعت بالاش خطر داشتیهو جوش آوردم میگم حالا نمیخواد به کشتن بدیمونمیرسیممیگه دیر شد زشته...بی مقدمه گفتمنه اونقدر که برات نذری داشتم هر سه تا داداشت نیومدنی...
شب بیداری - تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 16:13
از مهمونی دیر اومدیم تا بخوابیم شد ۲ ولی من نخوابیدم نماز صبح را خوندم همسر را راهی کردم و بازم خوابم نمیبره میرم خونه مامان اونجا خوابهام آروم تره وقتی مامان و بابا بیدار هستند نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ساعت 4:53 توسط f.sh| Adblock test (Why?)
مناظره قسمت 1 - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 11:45
دوباره یک مناظره دیگه و رفتن اجباری برای بحث های الکیاخه نماینده ای که خودشم درست کاندیدا را نمیشناسه و تو جوابها میمونه چرا باید بیاد مناظره شرکت کنهبه خدا اینها کلی گل به خودی می زنندبعدا نوشتنماینده ای که حتی نمیتونه به قوانین مناظره احترام بزاره چطور میخواد ۴ روز دیگه به قوانین مملکت احترام بزار...
مناظره قسمت 2 - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 11:45
رفتیم مناظره دعوا دیدیم توهین شنیدیم و .......اخرش همدیگه را بغل کردند و بوسیدند***************اما نظر من که برای یکی از دوستان کامنت کردم و خواستم شما هم بدونیداگه مخالفید توهین نکنید توضیح بدید کجای حرفم اشتباهه تا قانع بشم:این روزها همه دارند میگن بین بد و بدتر بد را انتخاب کنیمسوال من اینه بین 9...
مطب - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 11:45
بابت سنجش کلاس اول علی باید به پزشک متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه می کردآوردمش ظاهرا مایع پشت گوش داشت دکتر براش نوار گوش نوشت امروز نوار را دادیم و اومدیم مطب چقد شلوغ و چقدر کلافه کننده شده اصلا نوبت ما نمیشه علی هم ادیت میکنه و حسابی خسته شده منشی هم گیر داده باید چون بین مریض اومدی حتما ۹ به بعد...
من وعلی - تاریخ: 1403/3/12 ساعت: 14:08
از وقتی بین من و داداشم شکر اب شد و دعوای لفظی داشتیم علی دیگه دوست نداره بره خونه مامانمیدونم مقصر ما بودیم که جلو روی بچه دعوا کردیماما گاهی واقعا کارهای داداشم ما را به مرز جنون می رسونهخلاصه علی با گریه زیر بار نرفت بره خونه مامان و همراه من اومد ادارهولی الهی خیر ببینهشبیه یک وردست خبره داره کم...
ساعات کسالت بار - تاریخ: 1403/3/12 ساعت: 14:08
با توجه به درد پام نمیتونم رانندگی کنمحسین نشسته فوتبال می بینهو منی که متنفرم از فوتبال کثیف ایرانکلافه شدم .میخواستم برا شام کتلت درست کنم ولی دیدم نمیتونم یک ساعت رو این پا وایستم و کتلت ها را سرخ کنمموندم چی بپزمیک دل میگه کشک بادمجونیک دل میگه املتو منی که ۹۰ درصد آخرش سیب زمینی سرخ میکنم
برنامه پر - تاریخ: 1403/3/12 ساعت: 14:08
فردا تا ساعت ۱۲ دو تا قرار دارم بعدش باید بریم سرانزابا توجه به اینکه قرارها بعد از ساعت ۹ هست باید تا ۹ خونه را کاملا مرتب کنم نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 0:16 توسط f.sh| Adblock test (Why?)
ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار.. - تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 21:36
روز اول باخود گفتمدیگرش هرگز نخواهم دیدروز دوم باز میگفتملیک با اندوه و با تردیدروز سوم هم گذشت امابر سر پیمان خود بودمظلمت زندان مرا می کُشتباز زندان بان خود بودمآن من دیوانه عاصیدر درونم های و هوی میکردمشت بر دیوارها میکوفتروزنی را جستجو میکردمی شنیدم نیمه شب در خوابهای های گریه هایش رادر صدایم گو...
کتاب چشمهایش - تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 21:36
چشمهایش را به پیشنهاد همکار شروع کردمتقریبا یک چهارم کتاب را خوندمفکر کنم باید چیزی شبیه به کتاب ربه کا باشهخوشم اومد از نوع نوشتاریشامروز زن داداش دو تا از آشناها فوت شدند یکی همسر پسرخاله ام بود که خانمش بعد از تصادفی که خانوادگی داشتند با شنیدن یک خبر میترسه و سکته میکنه و فوت میشهیکی هم زن داداش...