سخنی از حضرت دوست....

خرید بک لینک
وقتی دارید از سمنان میرید سمت فیروزکوه به یک روستای قشنگ بین راه میرسید به اسم سرانزاتو همون جاده اصلی یک نونوایی هست نزدیک مسجداگه تونستید حتما نون محلی ازش بخرید و نوش جون کنید ما هر بار از اینجا رد میشیم باید کلی بخریم و سفارش سمنانی ها را ببریم حالا مامان اومده از این نون تهیه کرده و بسته بندی کرده و روز اول روضه پخش کرده روز دوم میوه و بسته بندی داد همه صداشون دراومد چرا امروز نون محلی ندادید هیچی دیگه من و همسری این همه راه کوبیدیم اومدیم اینجا نون محلی بخریم برای روز سوم دوباره این نون هم بره تو لیست پذیراییمون سخنی از حضرت دوست.......ادامه مطلب

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 21:53

هزار'>هزار تا کار دارم و هزار جا باید برم

ولی هم گرمه هم ماشین ندارم هم حسش نیست

اما خب باید برم، بااااااید...

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:38 توسط f.sh|

سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 21:53

چند تا کتاب جدید خریدم صبح وقتی سجاد را بردم برای واکسیناسیون از یک خانمی که کتاب فروشی سیار داشت چند تایی خریدم و عصر دوباره دو تا از یکی دیگه خریدم به خاطر تومنتظرت بودم گاهی به من نگاه کنسرنوشتکوله بار عشقشلوارهای وصله داراین لیست کتابهایی هست که صبح خریدم و بعد از ظهر هم دو کتاب بی بی گل و هستی را خریدم باید حاجی را مجبور کنم برام کتابخونه بسازه **********حاشیهمتاسفانه برای اولین بار پنهون از حاجی کاری کردم چون میدونم بفهمه باز کتاب خریدم به جونم نق میزنه هر چند من آخرش قانعش میکنم ولی واقعا این بار حوصله بحث ندارم خدا یه پولی رسوند در راه فرهنگ و ارتقا فرهنگ خرجش کروم انشاالله که خدا قبول میکنه نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 19:9 توسط f.sh| سخنی از حضرت دوست.......ادامه مطلب

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 21:53

صبح بیدار شدم قرص بخورم و بخوابم

اول صبح روز جمعه صاحب زمین های روبرویی بیدار شده داره با دستگاه پر سر و صداش یونجه درو میکنه

صداش عجیب رو مخ مونه

دلم میخواد داد بزنم ساعت ۷ صبح وقت این کاراست؟

خب مرد حسابی بگیر بخواب ۱۰ بیا

اینجا که هیچ وقت گرم نمیشه بگی گرما اذیتم میکنه

نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر ۱۴۰۳ساعت 7:56 توسط f.sh|

سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:13

هرگز وجود حاضر غايب شنيده ايمن در ميان جمع و دلم جاي ديگرستاز ییلاق با سرعت اومده میگه داداشم نذری دارهمنم چیزی نگفتمولی نزدیکی های خونه شاکی شدمسرعت بالاش خطر داشتیهو جوش آوردم میگم حالا نمیخواد به کشتن بدیمونمیرسیممیگه دیر شد زشته...بی مقدمه گفتمنه اونقدر که برات نذری داشتم هر سه تا داداشت نیومدنیکی رفت خونه باجناقیکی با اقوام همسرش اومد همین ییلاقو اون یکی رفت سفر....سرعتش را کم کرد ولی تا خود خونه ساکت بود******آماده شدیم و اومدیم تو ماشین منتظرمون بودمیگم خسته نشی این همه فعالیت داریمیخندهچراغ ماشین را روشن نکرده بود میگم روشن کن میگه نمیخوامگفتم اخرش که باید روشن کنیتا جلو خونه داداشش چراغ خاموش اومدو از ترس جریمه زد تو کوچه پس کوچه*****واما متن مربوط به شعر اول این پست:تمام مدت مهمونی حالم گرفته بودبدون علتمنقلب بودمیهو سکوت می کردمو منی که همیشه کمک می کردم تو کارها نمازمم به زور تونستم بخونممیدونم چمه.....ولی باورم نمیشه انقدر کینه ای باشمکینه نیست فقط جا خوردم دیدم بقیه انقدر زود اومدنشایدم به خاطر این نباشهولی ی مرگم بود چون آدم همیشه نبودم نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ساعت 2:20 توسط f.sh| سخنی از حضرت دوست.......ادامه مطلب

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:13

صفحه بندی