روزمرگی هام - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:27
شدیییییییییییییدا سرما خوردم حکمت واکسینه شدنمم نفهمیدم نه میتونم دارو مصرف کنم نه حال خوشی دارم جالبه سرمایی که خوردم از سرمای سالهای گذشته بدتر و شدید تر اون واکسن یا مشکل داشته یا رو من جواب نمیده دو هفته منتظر حرکتی از نی نی ام ولی هیچ خبری نیست کلا سیستم بدنیم یک کم انرماله سجاد هم تا ماه اخر ا...
توکل به خدا - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:27
سخته تو اوج تنهایی باشی همسرتم درک نکنه تو رو جدیدا برای جمعه هاش همیشه برنامه داره... یک هفته با دوستش یک هفته اضافه کاری یک هفته با مادرش خلاصه با همه به غیر من .... دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من .... خیلی دلتنگم خدا حجمش رو میدونه تازه میفهمم عجب صبری خدا داره.. من جاش بودم دلم میسوخت یه کاری...
باید گریه کنم... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:27
یه وقتایی هست هر چی هم میری تو فضای باز میزنی بیرون بازم نفس کم میاری هوا نداری برای تنفس حی میکنی دو تا دست دور گلوت حلقه شده و داره خفت میکنه این جور مواقع باید غرور رو بزاری کنار زانوهات رو بغل کنی یه دل سیر گریه کنی بعد اروم میشی نفس میاد سرجاش دیگه اون دستها رهات میکنند دیگه حس خفگی نداری اون ب...
خواهش من از دکتر - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:27
امروز نوبت دکتر دارم... میخوام ازش بخوام برام بستری بنویسه نه اینکه درد جسمی داشته باشم میخوااااااااااااااااام بلکه اینطوری بقیه دست از سرم بردارند بیخیال من بشن همکارها دوستها خانواده اصلا نمیخوان درک کنند من حالممممممم بد من باید تنها باشم من باید فکر کنم اونقدر فکر کنم تا مغزم خسته بشه بخوابه
روزانه های من - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:27
خیلی غرغرو شدم گاهی خجالت میکشم از این همه نق نقی که میکنم دیروز به دکترم گفتم میخنده میگه اینم یه مدل ویار چه ویار جالبی بگم همسری هوامو بیشتر داشته باشه حتی در مورد بستری هم که گفتم اعتنا نکرد ولی بهم گفت گاهی استراحت کن برا فردا بهم استعلاجی داد نمیخوام کسی بدونه تا بتونم تنها باشم تو خونه هر چند...
امروز - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
دلم میخواست امروز رو استعلاجی می گرفتم میرفتم خونه تنهای تنها راحت و اروم می خوابیدم اخرشم یک بشقاب سوپ گرم میخوردم و از پشت شیشه به خیابون نگاه میکردم.... اگه برف می اومد که دیگه عالی میشد حیف که نمیتونم ...
ادامه امروز - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
امروز رفتم سونو خدا روشکر شرایط نی نی عالی بود همچنان اصرار در مخفی نگه داشتن جنسیتش داره و نمیدونه ما میدونیم اون یک برادر مهربون برای سجاد... قد و وزن و همه چیزهای مربوط بهش عالی بود و من همچنان بازم وزن کم کردم و دکتر خیلی خیلی راضی بود از روندم از روز اول بارداریم یک کیلولاغرتر شدم وبازم جا دارم...
معجزه حضورت - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
ای كاش ..می توانستم بگويمكه با من چه می كنیتو جانی در جانم می آفرينی .. تو تنها سببی هستیكه به خاطر آنروزهای بيشتر ..شب های بيشتر ..و سهم بيشتری ..از زندگی می خواهم .. تو به من اطمينان می دهیكه فردايی وجود دارد ... جبران_خليل_جبران
شعر - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
چهقدر بغض بخوانم، سکوت بنویسم؟چهقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟ چهقدر درّه بمانم، به قلّه خوش باشم؟به پای دامنهها از سقوط بنویسم؟ چهقدر دستِ من از پا درازتر باشد؟برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟ چه میشود که بیایی و شعرهایم رابه خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟ و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبتدو آیه از لب خود، از ه...
جریان همکار غایب بنده - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
یک همکار داریم حدودا سه هفته ناپدید شده نه تماس میگیره نه به تماسی جواب میده ولی از اونجایی که سابقه داره اصلا و عمرا نگران نشدیم جالبش اینجاست روز پنج شنبه که ماها تعطیلیم ایشون تشریف اوردند اداره و یکی از همکارایی که اضافه کار اومده بودند دیدنشون بعد احوال پرسی جویای علت غیبتشون شدند که ایشون راحت...
من یک زن متولد خردادم - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
دارم به باور میرسم زنهای متولد خرداد دو شخصیتی که نه چند شخصیتی هستند........ جایی شنیده بودم وقتی یک زن خردادی داری انگار یک حرمسرا زن داری تو خونت روزی یک برخورد و یک شخصیت جدید مقابلت قرار میگیره .... به سرعت هوای ابری من افتابی میشه و به همون سرعت شیشه های شفاف چشمم بخار الود و نمناک میشه.. حال ...
بانو کمی هم بانو باااااااااااش - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
بانو کمی هم بانو باااااااااااش بانو از خودت دست نکشخودت چتر باش خودت ابر باشخودت بارانشک نکن خدا نابغه بوده که تو را آفریدهبیخیال بنده هایش که دنیای زنانه ات را نادیده گرفتندبانو ایندفعه سر سفره تو نان گرم بخوراصلا تمام زیتون های دنیا هم مال توهروقت هم تنت سرد شدتنهاییت را بغض نکنآواز کنبا صدای بلند...
خیلی شرایط بدیه جایی که خدا هم نگات نکنه - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
چقدر بد حس کنی حرفات باید برای دیگران ترجمه بشن و کسی معنیشون رو نمیفهمه حس ادمی رو دارم که رفته به یک کشور دیگه و هیچی نه اون از زبون ادمهاش می فهمه و نه ادمهای اونجا زبون او را میفهمند خیلی بد این شرایط مجبور میشی سکوت کنی سکوتی تلخ از جنس درد مشکل من از اون ادم مسافرم بدتر اون نیازاش را با ایما و...
من و پسرها - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
دیروز رفتم متخصص قلب برای مشاوزه خدا روشکر از ساعتم منظم تر کار میکنه قلبی که به نظر خودم شکسته است... و امروز تعطیل کارهای جانبیم رو انجام میدم و کنار پسرم تو خونه از وجود هم لذت میبریم ... الانم داریم کاردستی میسازیم روزهای پنجشنبه اختصاص دارند به سجاد و هر دو واقعا این روز رو دوست داریم... از طرف...
تنها همسرم نباش - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
سرگرم بازی با عروسکهام بودم که همسرم من رو دید مطمعنن نمیتونست تعجبش رو پنهون کنه و این تعجب رو با سوال نشون داد _داری عروسک بازی میکنی؟!!!!!!!!!!! ____ زنی که هنوز با عروسک بازی میکنه یک جای زندگیش میلنگه و وظیفه تو همسر که بفهمی کجا کم گذاشتی که همسرت دوست داره تو این سن به دوران کودکیش برگرده.......
ویار عجیب غریب من - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
به شدت عصبی ام منتظر بهونه که مثل باروت منفجر شم واقعا شبیه روانی ها شدم شدیدا مردم گریز شدم و شدیدا هم حس تنهایی میکنم همه را فراری میدم و بعدش ناراحت تنهاییهامم حالام یک حمله داشتم منتظر ضدحملم ... میدونم نتیجه اش روانی ترم میکنه ولی به شدت حس تهاجمیم فعال شده امشب با مامان صحبت کردم دلم وحشتناک ه...
من امروز گلایه کردم - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
همیشه عقیده ام بر این بود نباید از ادمها گلایه کرد چون در جا توجیه می کنند و گاهی توجیهاتشون بدتر از کاریه که کردند پس.. وقتی یکی بهت بدی میکنه کم کم ازش فاصله بگیر تا این رابطه قطع بشه چون تو تو این رابطه خیلی داری صدمه می بینی اما همیشه هم این ایده جواب نمیده چون با یک سری افراد نمیتونی اصلا قطع ر...
مزاحم تلفنی اشنا - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:44
چند وقت پیش یکی تو تلگرام اومد پی وی شروع کرد نقد عکس پروفایلم که یک مصرع شعر بود توجیه کردم شعر رو اسمش رو پرسیدم دیدم میگه افسانه ام از اونجایی که شمارش افتاده بود فکر میکردم اشنا باشه که شمارم رو سیو داره ولی خودش کتمان کرد دیدم زیادی مرموز بلاکش کردم تا چند هفته پیش یک شب ساعت ۴ سحر دیدم تلفنم ز...
بازم گند زدم... - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:16
روی ایوون نشسته بودم و ماهی قرمزای تو حوض رو نگاه میکردم تو هم عین همیشه دور حوض میدوییدی و شلوغ بازی در می اوردی... نمیدونم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که داشتی تو اب دست و پا میزدی نفهمیدم چطوری خودم رو انداختم تو حوض تمام لباسهام خیس شده بود ولی تو نبودی جیغ اقاجون در اومدکه میگفت خل شدی دختر تو...
از حس ناتوانی خودم بدم میاد - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:16
تو کل شبانه روز فقط چند ساعت ارامش دارم اونم لحظه ای که از اداره میام خونه و پسرم با یه بوسه میاد استقبالم و بعد همسری از سر کار میاد اون یکی دو ساعت رو واقعا حس خوبی دارم ولی بقیه روزم واقعا با حس مزخرف دلتنگی و بغض میگذره از این حس که من رو انقدر ناتوان میکنه متنفرم