هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي
من در ميان جمع و دلم جاي ديگرست
از ییلاق با سرعت اومده میگه داداشم نذری داره
منم چیزی نگفتم
ولی نزدیکی های خونه شاکی شدم
سرعت بالاش خطر داشت
یهو جوش آوردم میگم حالا نمیخواد به کشتن بدیمون
میرسیم
میگه دیر شد زشته...
بی مقدمه گفتم
نه اونقدر که برات نذری داشتم هر سه تا داداشت نیومدن
یکی رفت خونه باجناق
یکی با اقوام همسرش اومد همین ییلاق
و اون یکی رفت سفر....
سرعتش را کم کرد ولی تا خود خونه ساکت بود
******
آماده شدیم و اومدیم تو ماشین منتظرمون بود
میگم خسته نشی این همه فعالیت داری
میخنده
چراغ ماشین را روشن نکرده بود میگم روشن کن میگه نمیخوام
گفتم اخرش که باید روشن کنی
تا جلو خونه داداشش چراغ خاموش اومد
و از ترس جریمه زد تو کوچه پس کوچه
*****
واما متن مربوط به شعر اول این پست:
تمام مدت مهمونی حالم گرفته بود
بدون علت
منقلب بودم
یهو سکوت می کردم
و منی که همیشه کمک می کردم تو کارها نمازمم به زور تونستم بخونم
میدونم چمه.....
ولی باورم نمیشه انقدر کینه ای باشم
کینه نیست فقط جا خوردم دیدم بقیه انقدر زود اومدن
شایدم به خاطر این نباشه
ولی ی مرگم بود چون آدم همیشه نبودم
نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ساعت 2:20 توسط f.sh|
سخنی از حضرت دوست.......ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29